شبی سخت که آن هم گذشت؛
خُرده روایتی از یک پنجشنبه ناآرام در کرمانشاه
پنجشنبه ۱۸ دیماه، کرمانشاه شاهد شبی پراضطراب و ناامن بود؛ صدای گلوله و آشوب خیابانها، خانوادهها و کودکان را در ترس فرو برد و جان چند تن از همشهریان را گرفت.
به گزارش خبرنگار گروه سیاسی شبکه اطلاعرسانی «مرصاد»؛ پنجشنبه ۱۸ دیماه بود. مثل خیلی از پنجشنبهشبهای دیگر، قرار شد با خانواده برادرم و بچههایشان، برای شام بیرون برویم. ساعت حدود ۱۹ و ۴۵ دقیقه بود که راه افتادیم؛ بیخبر از شبی که قرار بود جور دیگری تمام شود.
اول به رستوران بعثت رفتیم، اما نگهبان دَم در گفت شام تمام شده. مقصد بعدی رستوران لاله بود؛ آنجا هم بسته بود. کمی کلافه، به سمت میدان مرکزی شهر حرکت کردیم که به رستوران منقلطلا برسیم. هرچه جلوتر میرفتیم، فضا عوضتر میشد. گروه گروه جوانان مُد امروزی را میدیدیم که برای تجمع میآمدند، اطراف میدان و خیابانها پر بود از مأموران امنیتی ضد شورش.
ناگهان صدای مهیبی آمد. دود قسمتی از خیابان نزدیک چهارراه گلستان را فراگرفت.
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که صدای شلیک گلولهها به گوش رسید. شمامه و خالخال (برادرزادههایم) جیغ میکشیدند. خودمان هم نمیدانستیم دقیقاً چه خبر است. در میان دود و سر و صدا، با هزار زحمت راهی برای خروج پیدا کردیم و به سمت طاقبستان رفتیم.
طاقبستان که همیشه شلوغ و پر از مسافر است، آن شب سوتوکور بود؛ غریب و خاموش. غذا سفارش دادیم. بچهها کمکم آرامتر شدند، اما هنوز لقمه اول را درست و حسابی نخورده بودیم که دوباره صدای شلیکهای رگباری بلند شد. برای آرامکردنشان گفتیم ترقهبازی است، نترسید…
اما دلهره عجیبی افتاده بود به جانم. اشتهایم را از دست داده بودم، با این حال سعی میکردم آرام به نظر برسم.
صداها قطع نمیشد. دلشوره امانم را بریده بود، مضطرب شده بودم. خندههایم برای شادی بچهها ساختگی بود.
حدود ساعت ۱۰ و۳۰ دقیقه شب بلند شدیم تا برگردیم منزل. خیابانها دیگر شبیه شهر نبودند؛ پر از سنگ، وسایل عمومی تخریبشده، سطلهای زبالهای که در آتش میسوختند، درختان و شیشه مغازههایی که شکسته بود. بعضی خیابانها اصلاً راه تردد نداشت. مجبور شدیم از جاده قدیم برگردیم به شهرک ظفر.
قیامت شده بود.
تمام راه فقط دعا میکردم سالم به خانه برسیم؛ بهخصوص بچهها، که مهمان ما بودند.
شب پراضطراب ۱۸ دیماه با اینترنتهای قطعشده گذشت؛ اما در دل آن همه آشوب و صدا، میشد حدس زد که حتماً عدهای از همشهریانمان جان باختهاند.
و روز بعد، وقتی اسامی شهدا از تلویزیون اعلام شد، میان آنها نام دختربچه سهسالهای بود، به اسم ملینا اسدی.
آنجا بود که فهمیدیم آنچه آن شب دیدیم و شنیدیم، فقط «شلوغی» نبود؛ کارِ اغتشاشگران و تروریستهایی بود که بیپروا خون ریختند، شهر را زخمی کردند و جان بیگناهان را گرفتند؛ کسانی که حتی به کودک سهساله هم رحم نکردند.
و آن شب تلنگری بود که خیلیها فهمیدند؛ امنیت و آرامش، چیزهایی نیستند که وقتی از دست بروند، بتوان بهسادگی جایگزینشان کرد. شهر، خیابان و زندگی مردم، جای تسویهحساب و خشونت نیست.
آن شب نشان داد که ناامنی، پیش از هر چیز، گریبان کودکان و مردم بیگناه را میگیرد؛ همانهایی که هیچ سهمی از آشوب ندارند، اما بیشترین هزینه را میپردازند. حفظ امنیت، حفظ جان انسانهاست؛ حقی که نباید قربانی خشونت، اغتشاش و تروریسم شود.
زندهباد امنیت،
زندهباد آرامش،
زندهباد ایران...
انتهای خبر/
لینک کوتاه خبر
نظر / پاسخ از
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر میگذارید!